تبليغاتX
خنده و فراموشی

خنده و فراموشی

هرچه جلوتر می رویم می بینم انگار پیش تر ها اوضاع آرام تر و خیال من راحت تر بود. یک ماه قبل از امروز آرام تر، دو ماه قبل از یک ماه قبل آرام تر و همین جور بگیر برو تا ده دوازده سالگی که ته نگرانی ام دو سه  صدم اختلاف نمره سر شاگرد اولی بود.

سر من که هرگز به درس خواندن گرم نشد آن طور که سر خیلی ها شد، و نگرانی چند صدمی هم رفت که رفت. جایش را نمی دانم دقیقا چه کوفتی گرفت، هر چه بود و هر چه هست، می دانم خیلی چیز آرامش آوری نیست.

باور کن گاهی آنقدر دلم می خواهد آرایش کنم، بروم خرید، کفش پاشنه بلند بپوشم، یا که دست کم مثل خیلی وقت پیش به اینکه چه می خواهم بپوشم فکر کنم... ولی نمی شود. پیش تر ها خیال ام راحت تر بود، حتی آن روزها که روژ لب بنفش را ست می کردم با بند های بنفش کیفم و لاک آبی می زدم که با سر آستین های آبی ام جور باشد. حالا فقط دیگر حوصله اش نیست، اصلا نیست. من هم به این شکلی بودنم عادت کرده ام و خیال ام خیلی وقت است کنار دریایی نیست، گیرم همان نسبی.

حالا با تمام این اوصاف، تصورش را بکن، من، و باز هم دور خیز. معلوم است که کش دار می شود و ملال آور و گند. همچین سفر سرد و دوری هم مجبور باشی بروی، می شود دلهره مضاعف در اوج بی حوصله گی. حالا بنشین و هی رویای آفتاب و دریا ببین.



+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 3  توسط آلما  | 

دورخیز می کنم باز، یک دور خیز کششششششش داااااااااااااااااااااار و

کُند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 0  توسط آلما  | 

" If religion has given birth to all that is essential in society, it is because the idea of society is the soul of religion."


Emile Durkheim
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 16  توسط آلما  | 

این پتوی چهارخانه که نباشد روی دوشم مثل این بی خانمان های مکزیکی، سردم هم که نباشد، احساس سرما می کنم. زمستان شده بی آنکه خبر شوم. دیروز فکر می کردم 22 آبان است، یا نه ته اش 23. ساعتم را نگاه کردم، آن قسمتش که تاریخ را نشان می دهد، و فهمیدم یک هفته ای جا مانده ام. آدم که خانه بماند و از عالم و آدم فرار کند دو چیز را از دست نمی دهد، یکی پولش را و یکی زمان را. فقط حیف که کسی منتظر آدم نمی ماند، که البته خیلی هم مهم نیست. 

همین. می روم GPS  ببینم. بای!

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 0  توسط آلما  | 

خانه ساکت است و نیمه تاریک

و بر حسب اتفاق

ساعت کمی مانده به پنج عصر.

پتوی نازک چهارخانه را می اندازم روی شانه هایم

و می نشینم پشت پنجره ای که رو به خانه های خاکستری باز می شود

و درختان زرد چنار.

هوس شراب می کنم

و کافه ای گرم

و خاطری آسوده

که توی چشمانت نگاه کنم و بگویم: " آه، بالاخره تمام شد."

...

پتو را می پیچم دور تنم

می نشینم پشت میزی در پیاده روی پهن پاییزی آن خیابان پر چنار

لیوانی شراب سفارش می دهم

و کتاب شعری

توی چشمانت نگاه می کنم و می گویم:

" اینجا تهران است."






+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 17  توسط آلما  | 

گفتم بگو به او که همه چیز خوب و آرام است، که بچه اش صحیح و سالم است، دست کم تا حالا، فقط کمی ترسیده، کمی پاهایش می لرزند، و دیگر توان دویدن ندارد، اینها را به او نگویی ها، نگویی که از بچه مدرسه ای ها خبری نبود، خودت که استاد سر هم کردنی، همان بگو که اوضاع بر وفق مراد است. نگذار بفهمد بچه اش دیگر دونده خوبی نیست. 

---

از پسر های دبیرستان نزدیک مدرسه مان، که قیامتی می شد وقتی با هم تعطیل می شدیم، یکی سنگ دستش بود، یکی باتوم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 16  توسط آلما  | 

کتاب تاریخ اقتصادی اروپا (کیمبریج)، « مشخصات ممتاز دولت پارلمانی بورژوازی » در قرن هجدهم را این گونه برمی شمارد - حاکمیت قانون، برابری در مقابل قانون، مالکیت خصوصی، کسب و کار آزاد، حقوق و آزادی های مدنی، و غیره - و سپس اضافه می کند « هیچ کدام از اینها در فرانسه قبل از انقلاب وجود نداشت».

بنابراین فرانسه بعد از انقلاب دموکراسی را در شرایطی با آغوش باز پذیرفت که فاقد یک سنت بالنده ی لیبرالیسم قانون سالار بود. آزادی به جای آنکه در عمل حفظ شود (با جدایی قوا و با قدرت نهادهای غیر دولتی مانند شرکتهای خصوصی، جامعه مدنی، و یک کلیسای مستقل) تنها در عالم نظر اعلام شد. انقلابیون اعتقاد داشتند که مونتسکیو مطلقا اشتباه می کرد که خواستار دولت محدود و چند شاخه بود. در عوض، قدرت مطلق شاه دست نخورده به مجلس ملی تازه تاسیس منتقل شد، مجلسی که سپس هزاران نفر را دستگیر کرد و به قتل رساند، اموالشان را مصادره کرد، و آنها را به دلیل عقاید مذهبی شان مورد اذیت و آزار و پیگرد قرار داد، و همه این اقدامات به نام مردم صورت گرفت. برخی محققان رژیم ژاکوبنی را به درستی « دموکراسی توتالیتری » نامیده اند. این نخستین نمونه از دموکراسی غیر لیبرالی در تاریخ مدرن است.

فرانسه دولت را بالاتر از جامعه، دموکراسی را بالاتر از قانون سالاری، و برابری را بالاتر از آزادی قرار داد.

در نتیجه فرانسه در بیشتر قرن نوزدهم دموکراتیک بود، با حق رای و انتخابات گسترده، اما نه چندان لیبرالی. این کشور بدون شک به اندازه انگلستان و آمریکا موطن امنی برای آزادی فردی نبود. 

امپراتور لوئی تاپلئون که از 1848 تا 1870 بر فرانسه حکم می راند، مظهر نظام مختلط فرانسه بود. او با رضایت عمومی، انتخابات، و همه پرسی حکومت می کرد، و در عین حال از روشهای یک دولت پلیسی برای سرکوب آزادی فکر، بیان و عمل استفاده می کرد. جمهوری سوم فرانسه هم، مانند بسیاری ار تجارب لیبرالی اروپا، در نهایت از بین رفت.

در نهایت فرانسه پس از جنگ جهانی دوم، یعنی 150 سال پس از انقلاب، و پس از آنکه دو پادشاهی، دو امپراتوری، پنج جمهوری، و یک دیکتاتوری فاشیستی بدوی را از سر گذراند، هم به لیبرالیسم و هم به دموکراسی دست یافت.



آینده آزادی- فرید زکریا

صفحه 71 و 72



+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 16  توسط آلما  | 

از وقتی امتحان ها تمام شده، از اواخر شهریور نرفته ام دانشکده. پایان نامه را ول کرده ام به امان خدا. از وقتی برگشته ایم از سوئد نرفته ام خودم را به آن خانم استاد مشاور نشان بدهم. هزار تا وب سایت است که باید تا الان سر می زدم و نزده ام. هزار تا ای میل که نزده ام. حوصله اینترنت را ندارم. صد تا فیلم خوب دارم که ندیده ام. مشق آلمانی نمی نویسم. هزار تا کتاب خدا هست که باید می خواندم و نخوانده ام. می بینم پاییز شده، حتی دیگر نمی روم خیابان گردی. وهم برتان ندارد که افسرده شده ام ها، نه، فقط نمی دانم چرا حوصله ندارم. البته شاید از کمبود ویتامین و مینرال باشد. رفته ام مکمل غذایی خریده ام. آهن دارد و ویتامین ب 12 و ب 6.باید با شکم پر خورده شود. اولی اش را یک ساعت پیش با نهار خوردم. There will be hope.

خدا می داند چند تا پست این وبلاگ این شکلی است. کارهایی که باید بکنم و نمی کنم. قسمت خوب ماجرا این است که دیگر وقتم را با رویا پردازی هدر نمی دهم، با ام بی سی 2 و 4 و مکس و فاکس موویز هدر می دهم. البته دروغ چرا، آن وسط مسط ها یکهو می بینی رفته ام به هپروت رویا. همان رویای بابل لعنتی دوست داشتنی. با این حال به نظرم همچنان There will be hope.



+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 17  توسط آلما  | 

خانه

صف

سپاه

شلوغی

بی نظمی

اعصاب های خراب

دود

ترافیک

خانه



+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 2  توسط آلما  | 

dar daftare kare payam neshaste'am tanha va nemidanam chera havas katdam benevisam. laptop am khane ast  o in computer ha ham khob tab'an suedi hastand, ba in haal didam neveshtan be in shekle azab avar beh az naneveshtan, khase dar tanhayi  o deltangi o sarmaa.  amadam yek chiz raa beguyam, moallagham va modam moghayese mikonam va kam kamak barayam jaa mioftad ke pedari az hame maan dar'amad dar in chand vaght... khastegiash birun raftani nist az tan engar, va delshure'ash guya taa abad gharar ast bemanad. inha hame shayad az inersiye man ham bashad...malum ke nist...

+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت 17  توسط آلما  | 

 نشد که بعد از امتحان بیایم اینجا و بگویم که در ورقه نوشتم همین پست پایین را. بافتم چه بافتنی و لاک را هم به راحتی چپاندم آن وسط مسط ها لای فیلسوفان فرانسوی. حالی داد عظیم.

آقای داماد آقا نیز دیروز در نصیحتی کوتاه به بنده فرمودند که زیاد فکر نکنم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 14  توسط آلما  | 

اینکه خدا انسان را چطور و چگونه آفرید را که بگذاریم کنار، به نظر جان لاک می رسیم به آنجا که این آدم ها ترجیح دادند برای حفظ خود حکومت درست کنند و تن بدهند به نظمی مدنی و رفتند سراغ قرارداد های اجتماعی از این دست. " لاک قرارداد اجتماعی را نه بین حکومت کنندگان و حکومت شوندگان بلکه بین انسانهای آزاد می بیند. به نظر لاک، حکومت شوندگان حقوق فردی خود را حتی پس از تشکیل حکومت حفظ می کنند. حاکمیت در نهایت امر نزد مردم می ماند. یگانه هدف مشروع حکومت صیانت حقوق مردم است، تضمین جان، آزادی و دارایی آنها. اگر حکومتی شروع به تجاوز به آن حقوق کند (یعنی خودکامه شود) یا از آنها به نفع کارساز استفاده نکند (یعنی بی کفایت شود) حکومت شوندگان - پس از طلب اصلاح از طریق راه و رسم عادی و ناکامی در حصول آن- حق اخلاقی دارند حکومت را براندازند و به جای آن حکومتی آورند که از عهده کار برآید. "  (سرگذشت فلسفه، برایان مگی)


جان لاک (1704-1632) فیلسوفی انگلیسی است که ولتر عقایدش را تبلیغ می کرد، و ولتر هم که معرف حضور هست؛ از فراهم آورندگان زمینه های فکری انقلاب فرانسه که معتقد به خشونت نبود، ولی خب طرفدارانش خیلی در این مورد به او محل نگذاشتند. و اما یک مطلب دیگر در باب همین خشونت انقلابی:

" در کشورهای آنگلوساکسون این سنت انقلابی هیچ گاه ریشه محکم نکرد - و طبعا از سنت ضد انقلابی نیز که مظهر آن فاشیسم است خبری نبود. در قرن بیستم چپ انقلابی و راست ضد انقلابی به اشتراک ابتدا قاره اروپا و سپس بخش بزرگی از دنیا را ویران کردند، ولی در خلال این مدت جهان انگلیسی زبان تقریبا دست نخورده ماند. و از همین ناحیه است که ظاهرا لیبرالیسم اکنون بار دیگر به بقیه جهان هجوم آورده است." (همان کتاب)


من باید به نحوی از انحاء عبارات بالا را بچپانم در امتحان فلسفه ای که داماد آقا فردا بناست از ما بگیرد. بنابراین، دیدار ما دادگاه پنجم، که من جان لاک را به عنوان متهم اصلی معرفی کرده و خواهم گفت مرگ بر اینگیلیس.


+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 1  توسط آلما  | 

ای توی آن روحت آگوستین قدیس، نه فقط به خاطر آن که برداشتی پای افلاطون را باز کردی به مسیحیت ها، کلا تو روحت!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 19  توسط آلما  | 

آقا ببینید، من یک پیشنهادی برای شما دارم. فلسفه را حتی اگر دامادتان هم درس بدهد، آنقدر آدم را به ورطه شک و مزخرف گویی در باب دولت و افکار منحرف اومانیستی می کشاند که به ناچار نهایتا شوکران لازم می شود در محضر حضرت عالی. کلا حذف اش کنید.

در ضمن من یک دفاعی هم از شما بکنم. این حرف تان راجع به علوم انسانی را این بی خردان غرب گرا زیادی گنده کرده اند. از همان قبل از میلادش خیلی ها مثل شما فکر می کرده اند و اینطور پدرانه به حال تربیت جوانان دل می سوزاندند. نمی فهمند دیگر، چه می شود کرد. اصلا بی خود بهشان سی سال این همه آزادی دادید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 17  توسط آلما  | 

ببین، بحث بر سر این است که خودت را ببندی به تیمائوس افلاطون و بچسبی به« متافیزیک انتزاعی »، یا که کتاب اخلاق ارسطو را، مثل خودش، محکم در دست بگیری و « واقع بین » باشی.

البته یک راه سومی هم هست: کانت بخوانی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 17  توسط آلما  |